تبلیغات
دنیا یا آخرت - هابیل و قابیل
 

 
هابیل و قابیل
 


 

 

 

پدرم وقتی چند سال بیشتر نداشت یتیم شد پدرش در ابتدای کودکی او از مادرش جدا شد و بعد از چند وقت مرد مادرش که از روستای دیگری بود به زادگاهش برگشت عموی پدرم سرژرستی او را به عهده گرفت و اون با سختیها ی زیادی بزرگ شد. 
 مادر من وقتی مادرش مرد پدرش با خاله اش ازدواج کرد و چون بچه دار نشد مادرم بهمراه خواهرش زیر نظر آنها بزرگ شدند .
وقتی پدرم مرد من 15سالم بود یعنی سوم راهنمائی بودم الان مادرم  هشتاد سالش من 35 سال مادرم چمش آب مروارید آورده - پاهاش در د میکنه فشار خونش بالا می ره معدش ناراحته چند قدم که راه میره به نفس زدن می افته  خلاصه پیریه و هزار درد تو این فاصله مرگ پدر و زندگی مادر تنها عضوی که در خانه مجرد مانده بود من بودم من دو برادر و سه خواهر داشتم برادر اولم م  یک زن گرفته بود و یک دختر از زن اولش داشت که هم سن من بودو طلاقش داد  مادرم ازون نگهداری میکرد اونهم رفت زن دیگه ای گرفت و رفت تهران سر زندگیش که حالا پنج تا دختر و یک پسر از این زن داره و برادر دومم غ که دو تا دختر و پنج تا پسر داره ( یکی از پسراش بعد از سر بازی توی تصادف مرد)و خواهرهام که بزرگه ب سه تا پسر و پنج تا دختر داره و دومیه ح که سه تا پسر دار و شش تا دختر.
 من پسر کوچک خانواده ام با  35 سال سن یک بچه دارم.
پدرم یک مغازه داشت دقیقا وسط روستا و در کنار اون چند تا گاو خریده بود و کشاورزی میکرد .

زمینی بود که از طریق آستانه مبارکه امام رضا(ع) در اختیار قرار گرفته بود . 
اونطوریکه که برادرام تعریف میکردن قبلا همدیگر را خیلی دوست داشتند و برای هم همه کار میکردند اونها خواهرهاشون هم دوست داشتند و دوستی یک جریان واقعی بین اونها بود اونها شروع کردن به ساختن زندگی - شروع اول خریدن یک خاور شراکتی بین دو برادر بزرگتر بود و برادر غ میگفت من راننده بودم و برادر م با من شریک بود اون کارمند بود و سر کارش میرفت و قرار کارها نصف نصف بود برادر بزرگتر م میگفت قسطهای خرید رو من میدادم و اون با ماشینش کار کرده بود و خونه خریده بود برادر غ در خرید شرایطی یک تریلر شرکت کرد و قرار شد ماشینش رو بفروشه و پیش پرداخت کنه اونها مداوم با هم اخم و تخم میکردند و بچه ها بین آنها بزرگ میشدند حسادتها شروع شد علاوه بر حسادتها حق کشی هم شروع شد اونها انقدر بحث کردند تا قرار شد برادر غ یک زمینی که در شهر خریده بود برای برادر م بسازه و برادر م هم راضی شد و این جریان خیلی زود عوض شد برادر م خونه ای خریده بود البته از محل پس انداز خودش ( برادر غ میگفت من بهش پول دادم ) و یک مستاجر آورده بود با پول پیش 150هزار تومان تا اینکه بردار غ که شروع به ساخت خونه ای که قول داده بود کرد و بعد گفت یا این خونه را به 150هزار تومان به من بفروش یا اونو خراب میکنم اصل داستان برای من شده بود معما و دعوای این دوتا نه رو درو بلکه هر کدام یک داستان تعریف میکردند .
 بالاخره برادر م خونه رو داد به برادر غ

فاصله سالهای یکسالگی من تا پانزده سالگی یعنی زمانی که پدرم بود رابطه ها محبت آمیز و بدون قهر و غضب بود و اما بیست سال بعد این داستانها شروع شد . مادرم قدرت مدیریت بین بچه هاش رو نداشت اون نمی توانست درست ابراز محبت کنه شاید هم تمرینی برای دوست داشتن ظاهری نکرده بود اون همه چیز را درونی کرده بود اون مثل دورانی که ما بچه بودیم برخورد میکرد مسائل خیلی جدی ما را متوجه نمیشد براردانم توی این فاصله باهم به جر بحثهای زیادی پرداختند و بالاخره تصمیم گرفتند با هم قطع رابطه کنند بعد از تصادف و فوت ژسر برادر غ اوضاع بدتر شد و دیگر تحملات تمام شده بود و بعد از یک وررشکستکی برادر غ دوباره اوضاع شکننده تر شد بعد از چند سالی برادر م سراغ زمینی که از طریق آستان امام رضا (ع) به او داده بودند و در غیابش پدر مسئول نگهداری اون بود آمد و برادر غ دوباره با او شروع به درگیری کرد قبلا مقرر بود چون زمین از طریق آستان مقدس واگذار شده هر سال یک مقداری اجاره به دفتر آستان تسلیم کنند که در این فاصله برادر غ آنرا نپرداخته بود و اجاره ای بالغ بر پنج میلیون تومان معوقه داشت  و برادر م حساب از این جریان گله مند بود و سر زخمهای قدیمیش در مورد ماشین خاور هم باز شده بود اونها شروع به یک جنگ تمام عیار کردند و زن و بچه های آنها شروع به دشنام دادن به هم کردن در این اوضاع هیچکدام به سلامتی روانی خانواده اهمیت نمیداد این اوضاع موجب وخیمتر شدن رفتارها با من و خواهر های دیگر هم میشد آنها حسابی با هم درگیر بودند من سنم ژائین تر از همه اونها است با اینکه به نظرشان یک معذرت خواهی و حلالیت می توانست همه چیز را عوض کنه اما اوضاع بدتر از این حرفها بود و این جنگ و رفتارها نفرتها را زیاد کرده بود و شیطان گاهی دلسوز گاهی خشن آنها را یاری میکرد و اگر خودشان متوجه اشباهشان میشدند و می خواستند برگردند شیطان سراغ زن و بچه هاشان میرفت و از طریق آنها این امکان را نمیگرفت ریشه اصل همه این گرفتاریها البته به عقل ناقص من شامل مال دوستی زیاد بود و حتی هنر نگهداشتن اموال را هم نداشتند و بدتر از همه دوست نداشتن خودشان و دوست نداشتن برادر و زن و بچه هاشان بود چون در یک کل نگری هر کدام از آنها هم پدر بودن هم فرزند بودند و هم همسر و هم برادر آنها نمی توانستند این نقشها را بفهمند آنها میخواستند الان فقط همسر خوب باشند در حالیکه در گذشته فقط میخواستند برادر خوب باشند و قبل از آن می خواستند فرزندانی خوبی باشند به هر حال آنها دچار مشکل شده بودند ولی خوب بودند من تشخیص نمی دادم کدام خواهرانم نسبت به من یا اعضای خانواد چه دیدگاهی داره دیدگاه خواهر ب چیه با اون شوهر معتادش که البته کاری بود و همیشه سعی میکرد خرج خانواده اش را بده کارش مقنی گری حفر چاه بود بنده خدا بسیار تلاشگر بود اما خواهر ب سختیهای زیادی در رابطه با گشیده بود و برادرها هم به او بها نمیدادند وقتی برادر غ میرفت کوچه آنها برای مهمانی به منزل اقوام همسرش به خانه خواهر ب سر نمیزد و اونها مشکل پیدا کرده بودند و او نمی توانست شوهرش را راضی کنه که اینها خوبند و وقتی برادر غ ماشین داشت و شوهر خواهر ح شاگردش بود .....

 

 

 

 



::
:: مرتبط با: خاطرات ,
نویسنده : علی قربان
تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.